/ 4 نظر / 13 بازدید
مامان کوروش

این آخر هیجان فراموش شدنیه. پدر من چون کارش سنگین بود همیشه یک چفیه محکم می بست دور کمرش. شبهایی که کمی زودتر می آمدو ما بیدار بودیم چفیه را باز می کرد و همانوقت می انداخت دور کمرمان و تابمان می داد. الان که فکر می کنم می بینم آنوقت باید همین همسنهای تارا بوده باشم. هنوز هم آن تاب خوردن هیجان انگیزترین تاب دنیاست برایم.

متین وروجک

قربون اون هیجانش متین هم هر وقت اینجوری می پره بالا دلش قیژی ویژی میره[تایید]