سلام از تهران

ما دوشنبه از اصفهان برگشتیم، با قطار. بازم خوش گذشت. تو قطار یه نینی دیگه م بود که از من بزرگتر بود و من از دیدنش خیلی خوشحال شدم. یه بادکنک هم داشت که خیلی دوست داشتم.

از سحر جون تو اصفهان کارای جدید یاد گرفتم: مثلا یاد گرفتم که بگم "ابت" یعنی "رفت". چون سحر جون همش جوجوها رو نشونم میداد و میگفت جوجو رفت. همزمان دستامم میبرم بالا و میندازم که همه قشنگ بفهمن که گفتم "رفت". اونجا دوستای سحر جون اومدن دیدن من. سایتامم همش می بینن.50.gif تازه برام یه عروسک خرسی نرم و لطیف هم آوردن. با مگنت های رو یخچال الی جون هم انقده بازی کردم تا بالاخره کشف کردم که چه جوری باید بچسبونمشون به یخچال.05.gif خیلی خوش گذشت بهم. رو زاینده رود هم قایق سواری کردم و از دیدن جوجوها حسابی ذوق کردم. هتل عباسی هم که فوق العاده بود، فواره و گل و خنکی و ماهی تو حوض که بلدم اداشو در بیارم: لبامو باز و بسته میکنم... وقتی از اصفهان برگشتیم و بابا جونمو دیدم، فهمیدم دلم براش تنگ شده بوده خیلی؛ سرمو چند دقیقه گذاشتم رو سینه ش  و لبخند زدم.25.gif

چیزای دیگه هم یاد گرفتم که بگم، به زبون خودم البته! مثلا بعد از اینکه برام تاب تاب عباسی رو می خونن، منم سعی میکنم بخونم. با همون آهنگ میگم : "آب، آب". یه چیزی هم میگم شبیه " داغ "، البته وقتی چایی رو می بینم. کتاب حیوونامم که میبینم میگم "بع، بع"! راستی مامانم و خاله آزاده از نمایشگاه کتاب یه سری کتابای تازه برام خریدن. تو پستای بعد بهتون میگم که کدوما بهتر بودن .

چهار دست و پا رفتنم یه کم پیشرفت کرده. یه قدم جلو میرم اما زود خسته میشم و برمی گردم میشینم. گاهی، موقع نشستن یه کمی هم میرم عقب تر از جای اولم!03.gif اما به تلاشم ادامه میدم همچنان!

امروزم برای پوپک بوس فرستادم٬ اینجوری:11.gif مامانمم خیلی ذوق کرد. از نانای کردن خیلی خوشم میاد. تا یه آهنگ ریتم دار میشنوم دستام و تنم رو تکون میدم و خوشحالی میکنم.36.gif

دیشب که با بابا رفته بودم خرید، منو گذاشت تو ترازوی آقاهه. 10 کیلو و 400 گرم وزنم بود.

ریواس تازه رو هم چشیدم. با اینکه از ترشی ش چشمامو جمع میکردم و سرمو تکون میدادم، از مزه ش خوشم اومده بود. ماءالشعیر هم خیلی دوست دارم؛ با بطری سبزش خیلی برام جذابه.

این پست رو هم از کامپیوتر پوپک فرستادم. خدا هیچ وبلاگیی رو بی کامپیوتر نکنه! فعلا خداحافظ تا ببینیم پست بعدی از کجاست!

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
مونا

راست گفتی .که خدا هيچ وبلاگی رو بی کامپيوتر نذاره.اما از اين به بعد که ميشه با موبايل هم اپ کرد.منظورم smsblog رو ميگم اين خيلی عاليه.همين امروز تو قسمت ميديرت وبلاگ ديدم يه گزينه smsblogهم اضافه شده.از خوشحالی پر دراوردم.

سحر

سلام خوشگله دلم برات خيييليی تنگيده عکستم روی صفحه ی کامپيوترمه عزییزمممم خوشحالم که از اصفهان ما هم خوشت اومدبه زودی زود میبینمت

رادین

تارا جونم. سلام. می خوام یک برنامه بگذارم که با صهبا و مازیار بیایید خانه ما با هم بازی کنیم