دخترک مدرسه ای

بدو بدو آمده، خندان و فاتح، " بالاخره تونستم! ". تو دستش، یه سینی اسباب بازی. می گم چیو تونستی؟! پشت سینی رو نشونم میده. با ماژیک نوشته: " تارا ". من، دِ ماچ بکن. می خنده. به خودش افتخار می کنه. بعد هم یاداوری که : " انگلیسی ش رو که خیلی وقته می نویسم. " حالا داره فارسی نوشتن فامیلی ش رو تمرین می کنه.

 وقتی نوزاد بود، دراز می کشیدم و دمر می ذاشتم ش روی سینه ام. هر دو با هم می خوابیدیم. حالا هنوز دوست داره این کار رو. قبل خواب. سرش که روی سینه م باشه، پاهاش می رسه به پایین تر از زانوهای من. می گم ببین چه گنده شدی؛ می خنده.

پریروز گفت "چشماتو ببند و دستت رو بگیر جلوت." یه نقاشی گذاشت تو دستم. یه عالمه گل قرمز با ساقه های آبی. می گه "امروز روز دوستی بود." پشتش هم به انگلیسی اسم من و باباش رو نوشته. ساقه ها به خاطر این آبی اند که من آبی دوست دارم... شب موقع خواب با یه کمی ناراحتی می گه: "من از کسی کارت نگرفتم امروز که روز دوستی بود"... نمی دونم چرا دست پاچه می شم. نمی دونم باید چی بگم. یه چیزایی می گم و می گذره و می خوابیم. دیشب دوباره موقع خواب می گه: " یه خبر خوب! منم کارت دوستی گرفتم. از ستایش؛ دوستمه. " من، خوشحال می شم واقعا!

دخترک خیلی بزرگ شده!

/ 4 نظر / 41 بازدید
مژگان

من هم آخرین باری که دیدمش حس کردم که ناگهان خیلی بزرگ شده این دخترمون! مریم جونم این روزها رو از دست نده!

نسیبه

مریم کوچک که بودم. کوچک کوجک نه. حدود دبیرستان. فکر می کردم بچه ها تا یک سنی برای من دوست داشتنی هستند وقتی برن مدرسه و بزرگتر شن دیگه بزرگ شدن. ولی الان که دارم بزرگ شدن دوست داشتنیهای دوستهام رو می بینم. حس دوست داشتنم قویتر شده . مثلا من تارا و البرز رو خیلی دوست دارم. با اینکه کم دیدمشون. ولی حس لباس مدرسش منو خیلی به شعف اورد . و خوشحالم فکر کنم دیگه دارم کم کم اماده مادر شدن میشم.البته این کم کم که میگم بازه بزرگیه ها.

سارا

برای تو همیشه همه کارهاش شگفت انگیز باقی می مونه ... نمی دونم چرا این پستت منو به گریه انداخت و درست هم نمیشه! بذار گریه م رو بکنم!!

امن

دخترک تو بزرگ شده و من و تو هم بزرگ و بزرگ تر -چقدر گذشته از روزهایی که توی مهد کودک دلداریم میدادی تا گریه نکنم و حالا دخترک تو میره مدرسه ! زود گذشت -خیلی زود -