به همین سادگی!

در آشپزخانه مشغول آشپزی ام. تارا در اتاقش مشغول بازی ست.

با صدای بلند می گوید: "یا علی! مریم(!) بیا! البرز از کتابخونه رفته بالا! "... در حالیکه دستم را آب می کشم که به سویشان بروم، می گویم: " البرز بیا پایین. تارا تو از زیر پاش برو کنار که یه وقت ..." می گوید: " خودش اومد پایین."

 دوباره مشغول کارم می شوم. دارم فکر می کنم که غذا برای خانواده ی پر جمعیت - 4 نفری مان- کافیست یا نه...  عطسه می کنم. تارا از اتاقش بلند می گوید: " عافیت باشه!". لبخند می زنم و ته دلم غنج می زند. تنها نیستم. عشق همین است. به همین سادگی!

/ 9 نظر / 8 بازدید
مهلا

سلام وبلاگ قشنگی دارید واقعا مامان به این خوبی عالیه [دست] اگه دوست داشتی به وبلاگ من سربزن بای [خداحافظ]

marjan

چه شیرین [ماچ]

سایه

و همینها بزرگترین عشق و امید توی زندگی هستند مریم عزیزم

لیدا خانوم تصویرگر

سلام مریم عزیز خوشحالم از آشناییت ممنونم از اینکه توجه کردی دختر و پسرت زیبت هستن بسیار اگر اومدی حتما بیارشون من عاشق بچه ها هستم

LyiNg sOLitaRy

آره واقعا عشق همینان.. اینطور که معلومه البرز خیلی شیطون . + تارا اما نه کمتر

مریم

سلاااااااام.من از بچه هاتون خیلی خوشم اومده ه ه .مخصوصا البرز کاش می شد حداقل یه روز از صبح پیشم باشه.خدا واستون حفظشون کنه.من حتما بازم میام اینجا راستس شما واقعا مادر مهربونی هستید[گل]