گردش سه نفره

١- فکر میکنم که بچه ها دیگر از آب و گل درآمده اند و گردش های سه نفره مان بیشتر خوش گذشتن شده برایم تا تنش و خستگی.

٢- چند دقیقه بعد تارا روی پیاده روی ورودی سالن اسکیت که کنده و خراب و پر از سنگ ریزه است زمین می خورد و فریادش تا آسمان می رود. سر هر دو زانوی جوراب شلواری پاره شده و کمی از خراشیدگی خون آلود معلوم است.... البرز بی خیال حصار زمین های تنیس را گرفته و جلو می رود و سرخوش تل برگ های زرد و زیبای پاییزی را که گله به گله جمع شده بر هم میریزد.... من، سه ژاکت و یک کیف بزرگ خودم در یک دست و کلاه اسکیت و ساک چرخدار تارا در دست دیگرم. مغزم دیر فرمان می دهد که وسایل را زمین بگذارم و به داااااد بچه برسم. بالاخره فرمان می دهد!

٣- تارا و وسایل را در دو نوبت می برم داخل سالن. در نوبت دوم البرز را نمی بینم. با این حال دوباره می روم داخل. سرک می کشم به جایگاه مربیان. مربی دخترکم را نمی بینم. او همچنان هوار می کشد و برای خودش و زانوان دردناکش مرثیه می خواند. دختران و پسران جوان، خیلی جوان، داخل سالن مشغول بازی کامپیوتری و غش غش خنده هستند. گریه تارا برای اینجا خیلی بلند است! ( پدر بچه ها می گوید این فقط زاییده ذهن من است و واقعی نیست. " بقیه مردم زیاد برایت مهم هستند." ) نگران البرزم. بیرون می روم و دور وبر را نگاه می کنم پی البرز. تارا فریاد میزند ماااامااااان... برمی گردم. یکی از پسران جوان، همان که مشغول بازی ست می گوید آقای ب. خداحافظی کرده و رفته. ده دقیقه پیش. شک می کنم به ساعت آمدنمان... درست آمده ایم. طبق قرار. موبایلم را نیاورده ام. از پسر جوان می خواهم با آقای ب. تماس بگیرد... تارا بلند گریه می کند همچنان. نگران البرزم... آقای ب. جواب موبایلش را نمی دهد.

۴- تارا را از سالن بیرون می آورم و می گویم البرز نیست و خواهش می کنم که آرام باشد و می دانم که درد دارد و... گریه اش بند نمی آید اما. روی صندلی می نشانمش و یک بیسکویت می دهم که دردش را مثلا آرام می کند و یاد چسب زخم های داخل کیفم می افتم و ... بالاخره می روم دنبال البرز. صدایش می کنم. گرچه که صدایم را هم اگر بشنود جواب نمی دهد... بلندتر صدایش می کنم... نگرانی از دست زدن به سطل زباله و خوردن چیزی از روی زمین گذشته. به مسیرهای ماشین رو فکر میکنم ... به زمین چمن شیب - تندی که بلوک سیمانی جدولش در انتهای شیب بیرون زده و اگر سر بخورد ... از آقایی می پرسم که ندیده پسر بچه ای با بلوز چارخانه... ندیده.

۵- از دور می بینمش. هنوز مشغول به هم ریختن برگ های جمع شده است و رفتگر از آن طرف نهیب می زند و پسرک نمی شنود یا نشنیده می گیرد. مرا هم. با اینکه تقریبا فریاد می زنم، همچنان مشغول برگ هاست. می رسم بهش و بغلش می کنم و می ترسانمش از گم شدن... داریم به سمت تارا می رویم که آقای جوانی بلند و با لحن " چه مامان بیخیال و بی عرضه ای " می گوید: "مامانش بیا! شما رو می خواد!" فکر می کند فریادهای بلند تارا را نمی شنوم و صدای او را می شنوم! بقیه عصبانیتم را سر تارا خالی می کنم. می گوید " با من مهربونی کن. بغلم کن. " آرام می شوم . آرام می شود.

۶- مربی قرار را یادش رفته ظاهرا. اعلام می کنم که امروز به خاطر زخم و درد تارا دیگر به رستوران بالای مجموعه نمی رویم. تارا خمیده از صندلی پایین می آید که نشان دهد خوب شده  و برویم و خواهش می کند و... می رویم به رستوران!

٧- با موهای ژولیده و مانتوی خاکی و خسته به رستوران می رسیم. دوست ترگل و ورگلی را می بینم و سلام و علیک. کاش تر و تمیزتر بودم... غذا که می آید دیگر همه چیز خوب و آرام است.

٨- به خانه که می رسیم هر دو خوابند. در دو نوبت از ماشین به تخت خواب می آورمشان. کفش ها در می آورم. تارا بیدار می شود. می خندد که " برای این دو تا زخم کوچولو چقدر جیغ زدم ها! "

/ 5 نظر / 8 بازدید
پرستووو

این اخرش از همه جالب تر بود ... فسقل خانوم[خنده][ماچ][بغل]

خانم شین

آخی ... عجب مادری... آفرین! :) دل شیر می خواد دو تا بچه رو تنهایی گردش بردن.

مامان البرز

اون جمله ی آخرش خستگی رو از تنتون در آورد. نه؟

سارا

تمومی ندارد این موقعیتهای تنش و خستگی و ... و من حس می کنم واقعا صبورتر شده ام این چندساله نه فقط در برابر کوروش که حتی در برابر خودم ...

ساناز مامان يسنا

واي چه سخته دوتا بچه پشت سرهم . چقدر خوب از پسشون بر اومدي آفرين هر روز كه بزرگتر ميشن به خودت ببال كه اين من بودم كه شماها رو بزرگ كردم من كه زير يكي شونه خالي كردم خدا بهت ببخششون . لينكت كردم با اجازه.