سلام از اصفهان

سلام. بازم دیرکردیم! این دفعه تقصیر کامپیوترمون بود که ویروس ناقلا اومده سراغش. الانم اومدیم مسافرت، اصفهان، خونه ی سحر جون که خیلی دوسش دارم.04.gif اولین باربود که هواپیما سوار شدم. فقط حیف که بابام نتونست بیاد باهامون. تازه ناهار امروزمم سحر جون داد بهم و خیلی چسبید. بازی کردم و غذا خوردم. تو سینی نشسته بودم و همش سر خوردم این ور و اون ور! اینجا یه بالکن هست که یه عالمه درخت و جوجو و رودخونه و یک فواره ی بلند دیده میشه و خیلی بهم خوش میگذره. اتاق پر از اسباب بازی سحر جونم که جای خود داره...

خوب، و اما از اتفاقات این مدت:

من دیگه حسابی معرکه میگیرم. از نشون دادن زبون و پا گرفته تا نانای کردن. بعد هر کاری هم که میکنم فوری دست میزنم. 41.gifتوی لگوهامم یه پیشی هست و دو تا گل که مامان همش می خواست من پیداشون کنم و فکر میکرد من بلد نیستم! اما یه روز که عمه روشی اینا پیشمون بودن، هم پیشی رو از جعبه در آوردم و هم گل رو و همه خوشحال شدن و هورا کشیدن و دست زدن برام. خیلی خوش گذشت. مامانمم سورپرایز شده بود و باورش نمیشد دخملش اینقده چیز بلد باشه!25.gif

مامان فخری حرف زدن منو میفهمه و گزارشش رو به مامان میده که دیروز موقع دیدن تلویزیون تا آب دیدیم گفتم: " آبَه " و به نینی هم گفتم " نِ نِ ".

راستی مامانم سه شنبه ها میره همون جایی که وقتی تو شکمش بودم، میرفتیم. اونجا راجع به ما نینی ها با مامانا حرف میزنن و مامان وقتی برمیگرده خیلی خوشحاله و بیشتر باهام بازی میکنه. یه روز جمعه صبح هم با دوستامون- شایا و مازیار و سینا و دو تا رادین- رفتیم پارک قیطریه و خیلی خوش گذشت. عصرا هم میریم میدون فرح که جای بازی بچگیای مامانمم بوده و خیلی خوش میگذره. تاب بازی رو خیلی دوست دارم و به سفارش مامان رادین سرسره رو هم امتحان کردم؛ کیف داره ولی تاب یه چیز دیگه ست. وقتی روسفره میشینم و هندونه میخورم هم خیلی خوش میگذره. تو دستم میچلونمش و بعد میخورم. دیشبم با لیوان دوغ و یخای توش خیلی بازی کردم. دستام حسابی یخ کرده بود. اما میخواستم حتماْ یخا رو بگیرم اما هی لیز میخورد! جالب بود خلاصه. بهتون توصیه میکنم این بازی رو.

وزنمم الان سحر جون اعلام کرد( چون مامان یادش نبود!):۳/۱۰ کیلو. تپلما!04.gif03.gif

گزارش سفرو تو پست بعد میدم. فعلن برم که اینجا خیلی چیزای جدید برای وارسی هست. پس تا بعد!

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
سحر

سلام خوشگله خيلی ذوقيده شدم که اومدی اصفهان مرسيييييی

ناهيد

وبلاگ قشنگی داری. اميدوارم موفق باشی. اگه به من سر بزنی خوشحال ميشم خدا نگهدار

مامان کوچولو

سلام تارا جون سفر بخیر خوش می گذره که ایشا الله نههههههههه

سلام دلم برات خيييييييلييييی تنگ شدهکی ميشه ۲۴ خرداد که من بيام پیشتلحظه شماری ميکنم تا بيام

آرزو (مامان آرش وروجك)

تارا عسلي سفر به خير انشاءالله كه بهت حسابي خوش بگذره. من عكس ناز و عسلت را با رادين جون ديدم. كاش دفعه بعد كه همه جمع شديم تو هم بياي تا بتونيم تارا خانم عروسك و تپل مپل و نازنازي را از نزديك ببينيم باشه خاله؟!!

محمد

سلام دوست من وبلاگ زیبایی دارین به من هم سر بزنید خوشحال میشم منتظرم به دیدارم بیا...در این تنهایی تنها و تاریک، خدا مانند...دلم تنگ است... بیا ای روشنی،ای روشن تر از لبخند... شبم را روز کن سر پوش سیاهی ها... دلم تنگ است...بیا بنگر،چه غمگین وغریبانه... در این ایوان سر پوشیده واین تالاب مالامال... دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها... و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی ... شب افتاده است ومن تنها و تاریکم... و در ایوان تالاب من ، دیریست ... در خوابند...پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی... بیا ای مهربان من... بیا ای یاد تنهایی... !