پدر برنگشت...

پدر برنگشت... مامان می گه دیگه نمی بینیم ش... اما من صداش می کنم... وارد خونه ی مامانا که می شیم٬ صداش می کنم... سر پله ها هم صداش می کنم که بیاد بغلم کنه و ببردم بالا... همونجوری دست زنان و با لبخند... بریم با هم کتابا رو بریزیم پایین... اما ... نمی دونم چرا دیگه نمیاد؟... پددددددددددددررررررررررر... 

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
FarNice

تسليت ميگم. روحشون شاد. مواظب اون کوچولوی تو راه خيلی باشيد اين روزا ....

نازلی

کاش اونجا بودم هنوز و می ديدمت و بغلت می کردم، کاش يه بار ديگه بعد از سالها اومده بودم خونتون این بار و يکی از باباترين و خوبترین باباها رو باز دیده بودم، تو رو خدا مراقب خودت و آقا کوچولوی توی راه و تارا جونی باش...

خانم شين

مريم عزيزم. متاسفم که به خاطر بارش برف و اينکه نتونستم برم سينا رو بذارم پيش مامان نتونستم توی ختم شرکت کنم. برای تو و خانواده ات از خدا آرزوی صبر می کنم. خدا در اين روزهای سخت کمکتون کنه.

مکین

براتون آرزوی آرامش می‌کنم.

مامان ساميار

مريم جون تسليت ميگم و از خدا برای تو ومادرت و بقيه خانواده آرزوی صبر دارم.

سميرا فيروزفر

مريم جان از صميم قلب به تو و ساير بازماندگان تسليت می گم. امروز عصر فهميدم. متاسفم که زودتر نفهميدم.باورم نمی شه. اميدوارم خدا بهتون صبر بده.مواظب خودت تارا و ني نی باش.

Romina

Tara joon, hesabi movazeb e maman bash ke roozhaye sakhti ro mogzaroone

گلی

خدا بهتون صبر بده و رحمتشون کنه