بعد از این همه وقت سلام!

سلام. تو این مدت اصلا نتونستم بنویسم... نوشتنم نمیامد. یعنی به نظرم خیلی بیخود میامد نوشتن از اینکه مثلا البرز 2 تا دندون دیگه در آورده و آسیاهاش هم خارج از نوبت دارن بیرون میان... یا اینکه مثلا دیگه بچه م به " آب " نمیگه " با " و درست تلفظ ش می کنه ... و کلمات جدیدی به لغاتش اضافه شده (آتیش، جوجو، من، داغ، دوغ، نون، ...) واینکه تارا سه ساله شد و مقاومتش برای مهد رفتن کم که نشده هیچ بیشتر هم شده! و یه عالمه اتفاقات روزمره که حالا دیگه یادم نمیاد...

روزای سختی گذشت و هنوز هم ادامه داره...به امید روزای بهتر.

/ 2 نظر / 6 بازدید
مریم (مامان رهام)

خوشحالم که اومدی و نوشتی ... هرچند دل هممون خیلی خیلی پُره...

سایه

دلمون برای سه تاتون تنگ شده بود به امید روزای خوب