یه چیزی بگین به این مامان و بابای خوابالوی من!

مرسی خاله نگار که برام یادداشت نوشتی. مامان برام ترجمه کرد. از همین الانم اجازه ی ماچ رو داد! کلن هم مامان بدش نمیاد که آشناها بوسم کنن، فقط اون آقا سبیلوئه تو رستوران کاشون ماچ- ممنوع بود. حالا شما کی میای ایران که ببینمت؟ در ضمن عمو کاوه خیلی کم میاد پیشمون. مامان میگه قبل از به دنیا اومدن من زیاد میومد ولی الان نمیدونم چرا دیگه نمیاد. اون موقع که من تو شکم مامان بودم واسمم زیتون بود، عمو کاوه بهم میگفت " کوچک ولی واقعی" و من و مامان خیلی این اسمو دوس داشتیم. حالام شما لطفاً یه پیغامی چیزی به عمو کاوه بدین که بیشتر منو تحویل بگیره دیگه!

دیشب خونه ی عمو عباس و خاله سعیده بودیم. من خانوم بودم و کم گریه کردم. عمو عباسم ازم چند تا عکس خوشگل گرفت.

 راستی یادم رفته بود که تعریف کنم هفته ی پیش رفتیم شرکتی که مامانم کار میکرد. یه عالمه خانوم و آقاهای مهربون اونجا بودن. خاله مهنوش و کیمیا جون رو که میشناختم. آقای علی و آقای مهدی و دیگران رو هم دیدم و خوش گذشت بهم. بعدم مامان رفت پیش عمو بیژن، دندونپزشکی، و من پیش مامان فخری و پدر موندم تو ماشین و یه عالمه ماشین سواری کردیم.

راستی اوضاع خطرناک شده! برای اینکه مامان و بابا مجبورم کنن که سروقت بخوابم، بابا پیشنهاد کرده که یه هفته هیچ جا نریم و برام به موقع کتاب و لالایی بخونن تا عادت کنم بخوابم و بفهمم شب وقت بازی نیست! آخه اینم شد زندگی؟! شماها یه چیزی بگین به این مامان بابای خوابالوی من!

/ 1 نظر / 9 بازدید

کييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييير