پیشو نازنازی ترسان!

pishoo

این شازده (به تشخیص تارا شازده خانوم! چون خیلی خوشگله! ) از بالای دیوار حیاط خلوتمون افتاد پایین و چون مامانش راه نداشت که بیاد برش داره ما بردیمش تو حیاط. اما نمیدونم چرا مامانش نمی تونست پیداش کنه و تمام شب هر دو تا در پی هم ناله می کردن! من هم که تازه فهمیدم واقعا بعد از "مادر شدن" تغییر کردم، همش در حال همدلی با هردوتاشون بودم. اما این وسط تارا و البرز خیلی کیف کردن از دیدن و نوازش این فسقلی. البته اون طفلک فکر می کنم احساس کاملا متفاوتی داشت!!! خلاصه که بالاخره خودمون شازده رو از پشت برگ های باغچه گرفتیم و بردیم گذاشتیم سر دیوار و به نگاه ها و میو میو های نگران و پرالتماس مامان گربه پایان دادیم!

نتیجه ای که از این داستان گرفتم:

١- گربه ها واقعاحق دارند که با بچه ها میانه ی خوبی نداشته باشند!

٢- به یک بچه گربه ی ترسان و لرزان و گرسنه که شیر و پنیر و گوشتش را نمی خورد و شما را نگران زندگی اش کرده، کنسرو ماهی تن بدهید! ردخور ندارد!

٣- برای اینکه بچه تان درست صدای حیوانات را بگوید او را در شرایط واقعی قرار دهید! ( یعنی البرز بالاخره صدای گربه را تقلید کرد. قبلا همه ی حیوانات قارقار می کردند آن هم به روش البرز یعنی عا عا با خشونت تمام! ) 

۴- من واقعا مادر شدم! ( قبلا نه نگاه های مامان گربه را میدیدم و نه صدایش را تحمل می کردم و با یک " پیشت " بلند و بستن پنجره مسوولیتم پایان می یافت! )

/ 3 نظر / 5 بازدید