دیدار یوز

١

به لطف دوست بیابان گردمون، یکی از کمیاب ترین صحنه های طبیعت رو دیدیم: یوزپلنگ در دل زیستگاه اش کویر. خیلی جالب بود. گرچه که وقتی البرز رو صدا کردم که بیا ببین، گفت: " آخه دارم خاک بازی می کنم! ". در ضمن وجه تسمیه کلمه " پفیوز" رو هم فهمیدم: یعنی پف یا فیف یوز که بعداز آن به جای حمله یا نعره فرار می کند!

با اینکه شرایط سفر کاملا بیابونی بود - و حتی برای بعضی بزرگترها هم سخت - به تارا و البرز خیلی خوش گذشت و واقعا هم با ما همکاری کردند. طبیعت دوست اصلی بچه هاست واقعا. به قول همین دوست، هنوز بچه ها از اصل شون دور نشدند که بودن در طبیعت سخت بشه براشون.

بیابان پاییز 89

٢

ما: بچه ها همدیگه رو نزنین!

البرز: من " همدیگه " رو نمی زنم، تارا رو میزنم!

٣

وقتی تو بغلم به خواب میره یکی از شیرین ترین لحظه های مادری مو تجربه میکنم: پناه دادن و گرم کردن و امن نگه داشتن یک موجود دیگه . بخصوص که پاهای کوچولوش رو به اصرار بین ران های من جا می کنه که از این پناه انگار مطمئن تر بشه.

۴

عجب وصف حال بود این نوشته آیدای پیاده رو. بخوانید

/ 3 نظر / 10 بازدید
سارا

چه پست دلنشینی بود و چقدر باهاش موافقم مخصوصا با اوون پناه بودن! راستی شمارم رو برات گذاشتم

ترانه

سلام خیلی برام جالب بود دیدن البرز وتارا منم یه دختر دارم به اسم تاراوقبلا یه وب داشت براش مینوشتم اما االن ه فقبزا خودم مینویسم وواقعا خاطرات دخترم داره همین جوری ازبین میره ومن مامان تنبل هیچ کار ینمیکنم ،دلم میخواد دوباره بنویسم حتی اگه شده قاطی وب خودم ،خوشحال میشم بهمون سر بزنین ماشالله بزنم به تخته بجه های نازی دارین

سپیده

سلام مریم جان. من سپیده هستم و دوست پوپک. همیشه وبلاگتون رو دنبال کردم و خواستم بهتون تبریک بگم که اینقدر مادر نمونه و خوبی هستین. من از شما خیلی چیزها یاد می گیرم همیشه.