این روزهامون شلوغ بود. چهار تا بچه دور هم! و مراسم ... و دوباره گل و بوی حلوا و اشک و " به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم... متبرک باد نام تو..."

خیلی چیزها رو دوست دارم بیام زود بنویسم که یادم نره بعدها. از لذت ها و سختی های این روزا که به سرعت می گذره.

البرز داره به سرعت تغییر می کنه. اجتماعی شده و کمتر غریبی می کنه. بازی روی تخت ما براش هیجان انگیزه. وقتی ولو شده یا داره غلت میزنه کیف می کنه. بهش گفتم: بخواب، من بگم البرز کو، دالی کن. کاملا فهمید چی می گم و با خنده کرد این کار رو. با بابک هم بیشتر از قبل اخت شده. دو تا دندونای بالاش هم در اومده. اول دندون راستی سر زد و بعد از چند روز چپی. یه زمین خوردن نگران کننده هم داشت: با نرده ی تخت اومد پایین! چیزی نشد خوشبختانه. فقط بینی ش زخمی شد.

تارا هم که هر روز یه عالمه حرفای خوشمزه میزنه که می خوام بدو ام بیام بنویسم! اما همش دیر میشه و یادم میره متفکر

دایی بزرگ بابک هم متاسفاته از میان ما رفت... روحشون شاد.

/ 2 نظر / 7 بازدید
مينا-ز

مریم عزیزم امیدوارم روزهای شاد همیشه پیش روی تو و خانواده ی دوست داشتنیت باشه و لبخند مهربون پدرت همیشه ناظر بر شادی شما