ما هفته ی پیش خانوادگی سرما خورده بودیم، با تب و سرفه و مخلفات! این اولین مریضی من بود و سخت گذشت. بیشتر از همه به بابام! چون من و مامان اول سرما خوردیم و شدیدتر بود و بابا مجبور بود مواظب هر دومون باشه. بابا برام یه کادو هم خرید. سه تا پنگوئن که از پله ها میرن بالا و بعد سر میخورن میان پایین. همون که تو فیلمام هم هست. خیلی دوسش دارم. راستی به خاطر سرماخوردگی مهمونیای آخر هفته رو هم از دست دادم، بخصوص تولد شایا جون رو که خیلی دلم می خواست برم و دوستامو ببینم. حیف شد! 46.gif البته مامان و بابام جمعه شب تولد آزاده جون و مروه جون رفتن ولی منو نبردن 33.gif منم دیگه آخر شب دلم خیلی مامانمو می خواست و یه عالمه گریه کردم و مامان فخری و پدر دست پاچه شده بودن. فکر کنم دیگه بعد از این مامان منو نذاره و بره ددر!23.gif

چکاپ هفت ماهگیم انجام شد و واکسن هپاتیت رو هم زدم. وزنم 9 کیلو شده(البته بعد مریضی که لاغر شدم) و قدم 70 سانت. دیگه تا یک سالگیم واکسن ندارم.

من دیگه از پستونک خوردن خوشم نمیاد. فقط باهاش بازی میکنم. اصلن هم دوست ندارم که مامان موقع خواب بهم پستونک بده، جیغ و داد راه میندازم.

بازی جدیدی یاد گرفتم که مامانم خیلی قربون صدقم میره: چراغ دستشویی رو روشن و خاموش میکنم و بعد هر بار روشن یا خاموش کردن، تو آینه ی دستشویی با خوشحالی و تعجب نگا میکنم و به مامان لبخند میزنم. از این بازی خسته نمیشم.

ددر رفتنو دیگه حسابی می فهمم و خیلی دوس دارم و تا پامون رو از خونه میذاریم بیرون ذوق میکنم یا اگه در حال گریه باشم، گریه م بند میاد.

توی وانم خودم دیگه میشینم و احتیاجی به پشتی ش که مال نوزادیم بود ندارم و با آب بازی بیشتر از قبل کیف می کنم. قراره مامان برام اسباب بازی حموم جدید بخره. البته فکر میکنم همچنان دوش رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست داشته باشم!

راستی مامان و بابام هنوز نمیدونن عیدی بهم چی بدن که خیلی دوسش داشته باشم. اگه نظری دارین بگین بهشون که یه وقت بی عیدی نمونم!

/ 8 نظر / 7 بازدید
آريا

به نظر من براش ماشين اسباب بازی بخربای بای

مامان بانو

امان از اين سرما خوردگيها. خيلی مواظب باش تارا خوشگله. بعدش هم مريم جون زياد فکر نکن. هرچی بخری سر دو روز ازش خسته ميشن اين وروجکها و آدم حسابی کفرش در مياد.

رادين

من برای نه ماهگی ام یک اسب کادو گرفتم. آن موقع خیلی از اسب سواری خوشم می آمد. بعدا چند ماه دوستش نداشتم اما دوباره به آن خیلی علاقمند شدم. می توانی عکس اسب سواریم را در وبلاگم ببینی. شروین پیر دایی ام هم هشت ماهه است و عاشق بازی با ماشین کنترلی من. به مامانت بگو برایت از این اسباب بازیها بگیرد.

رادين

ببخشید منظورم پسر دایی ام بود.

سولماز

بهترين عيدي. يه جعبه دستمال كاغذي! دو سه تا قوطي خالي سرلاك كه توش چند تا مهره بندازي كه صدا بده. موبايل خراب شده و شكسته. سي‌دي سوخته..... اينا اسباب بازي‌هاي دائمي همه بچه‌هاست. مي‌گي نه از مازيار و سينا بپرس!

سر هرمس مارانا

ای واااااااااااااااااااااااااای! پس چرا ما از این بالا ندیده بودیم این وبلاگ توت‌فرنگی‌خانم را؟! ببین تو را به خدا سربازی چه بلاهایی که سرمان نمی‌آورد. عقب ماندیم کلی! گاس هم که تقصیر این مامان و بابای‌ات باشد که آدرس این‌جا را به این عموهرمس‌ات نداده بودند عزیز دل. برویم، برویم آرشیو بخوانیم. دل‌مان هم که برای شما پکید!

سحر

ميبينمت تا چند روز ديگه