تمرین تلخ قاطعیت

دیشب تمرین قاطعیت کردم که تجربه ی بسیار تلخی بود! درباره ی "آبو" (شیشه شیر) ندادن به تارا... چند ماه پیش، به طور کاملا اتفاقی درست وقتی که من درگیر این سوال ها و نگرانی های مادرانه بودم که کی شیشه ی تارا را بگیریم و به این نتیجه رسیده بودم که همزمان با البرز، گیرم بچه ای چند ماهی بیش از حد شیر را با شیشه بخورد و...، شیشه شیر تارا گم شد! همه ی خانه را زیر و رو کردیم، پیدا نشد که نشد. ( یک ماه بعد در داخل روکش مبل پیدا شد. خودت گذاشته بودی تارا جانم! اما تا به حال نگفته ام به ات!) و به این ترتیب بود که تارا از "آبو" یکی از مهمترین دلبستگی هایش گرفته شد. و درگیری های ذهنی من که این تصمیم خوب است یا نه ادامه داشت. اما بیدار شدن های مکرر شبانه ی تارا یکباره تمام شده بود و این دستاورد مهمی بود برای مصمم بودن من. اما گاهی این تردید سرک می کشید بخصوص وقتی که " آبو " مساله حسادت می شد. گاهی این نگرانی را داشتم که تارا واقعا این ماجرا را نشانه ای برای دوست داشته نشدن بداند...

و دیشب هم تارا باز "آبو" می خواست. من هم نمی خواستم به هیچ وجه قبل از خوابش آبو بخورد. چون هرچه راجع به دندان و کرم خوردگی رشته بودم پنبه میشد و از طرفی نمی خواستم دوباره تجربه ی با آبو خوابیدن تکرار شود. یک ساعت تارا گریه کرد. به شدت گریه اش مدام اضافه میشد. یاداوری اینکه " تو بزرگ شدی و حالا به جای آبو، کتاب نقاشی و ماژیک و قیچی و اجازه ی دست زدن به چاقو و ... داری " معمولا جواب میداد اما اینبار نداد!

به تردیدهای من نهیب های بابک هم اضافه میشد: " تقصیر خودته!... قبلا دادی، حالا هم میخواد!" و دیگر فرصتی نبود که من بگویم که آن دفعه البرز خواب بود و نمی خواستم بپرد و آن دفعه ی دیگر تارا بایستی دارویش را می خورد و آن دفعه ی دیگرتر ...

خلاصه که کارزاری شد خانه ی آرام ما! تارا بدون آبو خوابید اما من دردی در قفسه ی سینه داشتم و تیری در گودی کمر و دست و پای یخ کرده و بیخوابی! بابک هم حال بهتری نداشت. از همه بدتر اینکه تردیدهای من هم ادامه دارد. چه کار کنم؟! دفعه ی بعد چه کار کنم؟

بیخود نیست که خانم دادبه*، که تازگی در کلاس هایشان شرکت میکنم، قاطعیت را اولین کلید پرورش کودکان می دانند و مشکل را در خود ما که درونمان آن را کم داریم. 

از استادان تربیت کودکان، و در واقع بزرگسالان.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
ساناز

من کلاس‌های خودشناسی خانوم دادبه را شرکت می‌کردم. آدم نازنینی است. گرچه به نظر من این آدم اعتیادآور است.

یاسمن(مامان هیراد)

من همیشه با خودم میگم چطور این خارجیها به بچه هاشون یاد میدن که وقتی ساعت 8 یا 9 شبه باید برن به اتاقشون.حتی اگه خوابشون هم نیاد باز هم باید برم به اتاقشون و تو جمع بزرگها نباشن... و به این نتیجه رسیدم که اونها وقتی میخوان یک قانون رو پایه گذاری کنن تا آخرش با قاطعیت می ایستن..همون چیزیه که من هنوز نتونستم به پسرم یاد بدم![متفکر]

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم کاری که من برای دیبا کردم این بود که یک کیسه انتخاب کردیم و دیبا خودش انداخت داخل اون کیسه و امداختیم داخل سطل زباله!!! منتها وقتی رفت از داخل سطل زباله به داخل کابینت منتقل شد و بعد از اون دیگه پیگیری نکرد. ولی خوب شد که کوتاه نیومدی چون احتمالا دیگه خودش پیگیری نخواهد کرد. [قلب]

مانا

وای من هم تمرین قاطعیت کم دارم.به خصوص با احساس گناه که درگیر میشم دیگه واویلا!! هر چقدر زودتر از شیشه بگیریش به خودش و آینده اش خدمت کرده ای .مطمئن باش مریم جان

shadi

doroste yasaman jan. . .be firm. dont make exceptions. end it once and for all. intoree bache kamtar zajr meekehse, ham khudetun

مرجان

من فکر می کنم قسمت سختش رو گذروندید و شب های دیگه, اگه آبو هم بخواد با گریه زاری کمتری قضیه تموم می شه. من بودم البرز رو هم همین الان از شیشه می گرفتم که به هم نگاه کنند و تشویق شند.