خواهر مهربان

 تارا داشت می گفت " البرزم باید شلوارتم بپوشی... فقط کاپشن تنت کردم" و برای من توضیح داد که " البرز رو بردم پشت پنجره که بابا رو ببینه. گفت میخواد بره حیاط. منم لباساشو تنش کردم" و من داشتم از ذوق بال در میاوردم. خیلی لحظه های خوبیه وقتی تارا و البرز از بودن با هم لذت می برند. خوشحالم.

روابط شون از وقتی بهتر شده که روی یک کارت برای تارا ستاره - به نشانه کارهای خوب - و صورت اخمو - نشان کارهای بد - می کشم. شاید این هم نوعی شرطی کردن باشه... نمیدونم ... البته همش یاداوری میکنم که این فقط برای اینه که یادمون نره کارهای  خوبت رو و این جایزه نیست و ... اما به هر حال فکر کنم از دید اصول تربیتی فعلی درست نیست. ولی واااااقعا خوب جواب میده! 

و اما از البرز:

: البرز، لقمه بدم؟

- نه! مژده بده!

----------------------

: مامانی، سوختم! ( در حالیکه پیش ما بود و من و تارا در حال بازی و خندیدن)

- سوختی؟! کجات سوخته؟

: دلم! با من... بازی... نکردی!

/ 4 نظر / 4 بازدید

Maryam joun inghadr be in “mamani sukhtam” e alborz khandidam ke ashkam dar oomad…cheghadrrrr delam mikhast boodam o mishnidam 

Dar zemn in man boodm ke note e baalaaee ro neveshtam.. (Sahar r)

بهاره

راست می گی. وقتی بچه ها از با هم بودن لذت می برن ته دل آدم قنج (درست نوشتم؟!) می ره...

مرجان

چه زبلی شده البرز. همچین چیزی گفته جدا؟[ماچ][ماچ] عکس های آجر بازی تارا هم خیلییی زیبا بود