Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


هشت سال گذشت

با ترس و لرز لباس عروسی مو از چمدون در آوردم و پوشیدم... هوراااا. دکمه ها بسته شدن. خوشحال و خندون منتظر رسیدن بابک شدم. تارا از عروس شدن من هیجان زده بود و میگفت: " داماد چرا نمیاد؟!" و تلفنی هم به بابک گفت: " بیا کروات بزن دیگه! دامادی تو!" بعد هم رفت لباس عروس کوچولوی خودش رو پیدا کرد و پوشید... و البته این سوال کلاسیک رو هم پرسید که من کجا بودم؟! بعد از آمدن بابک، کیکی گرفتیم و با همون لباس ها، بالماسکه وار، رفتیم به خونه ای که مراسم عروسی مون توش برگزار شد: خونه ی خاله م. و عمو م. (از زبان تارا) و سورپرزشون کردیم. و مثل همیشه خیلی خوش گذشت . درباره ی فلسفه و لذت بچه دار شدن حرف زدیم که دوست دارم یه روزی بنویسم شون.

امسال دسته گل دوست داشتنیی هدیه گرفتم که بویش در خانه پیچیده. در این سه سال و اندی بعد از بچه دار شدن، مراسم خاصی نداشته ایم اما همه چیز دلنشین تر شده. عمیق تر شاید؛ واقعی تر.

پ.ن. با خودم قرار گذاشته ام که روزهای کسلی و بیحوصلگی ام را ثبت نکنم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این همه وقفه! البته دارم بهانه می اورم ها! روزهای خوب اینجا بودن مهسا و بچه ها که برای تارا هم تجربه ی جدیدی بود، را بایستی می نوشتم... ادای انگلیسی حرف زدن تارا و گیجی نیک. ، و بازی های پر تحرک نیک که دهان تارا باز میماند و جرات میکرد بالاخره وارد شود، و حرف زدن البرز و پیشرفت هر روزه اش، و شیرین کاری های لحظه به لحظه اش و دعوای چهار نوه بر سر بودن با مامان بزرگ دوست داشتنی، و سفر شمال که آنهمه خوش گذشت و ... و مهد نرفتن های تارا که مشغولیت این روزهایمان است، را میبایست مینوشتم.


مریم