Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


تارای شش ماهه

دیروز شش ماهم تموم شد. نیم ساله شدم. البته خیلی سر حال نبودم چون واکسن زده بودم و پام خیلی درد میکرد. پریروز رفته بودیم دکتر. قدم شده 5/68 و وزنم 8600 که خوب بود. اما آمپوله خیلی درد داشت. اووویویوی!

این روزا همش دوست دارم بغل مامانم باشم و تا چشمم بهش میفته و می فهمم دورم ازش، دلم میگیره و نق میزنم. اما بابا رو که میبینم یاد بازی میفتم و لبخند میزنم.

از امروز مامان فخری توی سوپم خود گوشت رو هم خرد کرد که البته برام سنگین بود!

چند لحظه می تونم بشینم اما اغلب به جلو خم میشم و وقتی هم از کنار یا پشت روی تخت میفتم خوشم میاد و می خندم.

یه کم غریبی میکنم. به جز مامان و بابام، مامان فخری و پدر رو می شناسم و وقتی می بینمشون بهشون لبخند میزنم، البته اگه حالم خوب باشه!

جریان نخوابیدن شبا هم همچنان باقیه. البته دو سه روزی روش جدید مامان و بابام کار کرد و تونستم طولانی تر بخوابم. اول حموم، بعد تو تخت بازیای بی سر و صدا، بعد یک کتاب داستان که خیلی دوسش دارم و آناهیتا بهم داده و راجع به خوابیدن یه نی نی کوچولوئه، آخرش هم لالایی "بهار شده، گل اومده". اگه خوابم نبره میتونم بازی کردنو ادامه بدم اما از تخت بیرون نمیارنم. راستش از این برنامه خوشم میاد و قبل از واکسن بهش عادت کرده بودم اما دوباره بعد از واکسن چون حالم خوب نبود برنامه بهم ریخت.

 

واما از هفته ی قبل:

پنجشنبه شب خاله مژگان اینا، فریبا جون و فرید جون، مژده جون و پیتر جون و خاله نرگس اینا اومده بودن پیشمون. خاله مژگان برام یه اسباب بازی آورده؛ یه مامان اردکه با دو تا جوجه ش که کواک کواک میکنن. خیلی دوسش دارم. راستی فهمیدم که خاله مژگان به شدت مدافع "حقوق کودکان" ئه. اگه مشکلی داشتین میتونم باهاش آشناتون کنم! فریبا جون هم برام یه ژاکت قشنگ آورده. نیکا هم یه بادکنک خیلی بزرگ که شکل پروانه ست و برام خیلی جالبه. دوست دارم بندشو بگیرم و هزار بار تکونش بدم، تند تند!

آخر هفته هم چند تا از دوستای سفر کویر اومدن خونه مون برای فیلم دیدن. منم که دیدم قضیه جدیهُ خوابیدم و به مامان حال دادم.

با خاله آزاده هم خیلی بازی کردم. اما جای عمو مانی خیلی خالی بود.

هفته ی پیش خونه ی عمه روشی هم رفتیم. تولدش بود. مامان ویدئوم رو هم برده بود و همش گذاشت ببینمش و خودش با خیال راحت نشست به کله پاچه خوردن و خلاصه به همه مون خوش گذشت.

امشب هم خیلیها بهمون سر زدن: عمه پوپک و عمو کاوه، عمو آرش، و چند تا از همکارای مامانم، پریسا جون و ندا جون و علی جون که برام یه لباس خوشگل هم آورده؛ مامان و همکاراش یاد اون وقتا کردن که من هنوز به دنیا نیومده بودم و با مامانم سر اسم من کلی حرف میزدن و می خندیدن و ...

عمو کاوه هم برام یه عالمه صداها و اداهای عجیب و بامزه در آورد و حسابی تحویلم گرفت. بابا هم باهام خیلی بازیای خوب کرد و یه عالمه قهقهه زدم، البته بعد رفتن مهمونامون.

من دیگه برم کم کم برای خواب آماده بشم. تا بعد.

پ.ن. بازم نتونستم یکسره بخوابم!


مریم