Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


پیر شدن ممنوع!

تارا : " مامان من که بزرگ شم تو کوچولو میشی؟ "

من: " یه جورایی آره! پیر می شم در واقع! "

تارا بعد از کمی تامل: " نه! دوست ندارم. تو پیر نشی ها! "

حالا به نظر شما راهی هست برای پیر نشدن؟! وقتی مامان می شی دیگه حتی اجازه ی پیر شدن هم نداری!

البرز می تونه بدون گرفتن جایی دقایقی بایسته. خودش هم فریاد شادی سر میده! تارا هم قربون صدقه ش میره. ( قابل توجه مامان مانای عزیز که نگران روابط خواهر و برادری بود.) البته گاهی هم عصبانی میشه از فضولی البرز موقع بازی.

مچ من وقتی حرف بی مسما میزنم سریعا گرفته میشه. ملاحظه کنید:

من به البرز: " آخه میری لب تخت میفتی خره! "

تارا: " مامان، خرا میفتن؟! یا خرا میرن لب تخت؟! "

و تا شب هم یادش نرفت. وقتی دوباره به البرز گفتم " نیفتی مامانی! " ، تارا گفت: " مامان این الاغه؟! " (من اصلا الاغ نگفتما! اینو مطمئنم! ) و باور کنید که من به ندرت اینطور حرف میزنم. ولی یک بار کافیه برای ثبت و ضبط شدن!

بعد از خنده ی شیرین و شیطون تارا گرفتمش بغلم و دِ ماچ بکن و " آخه تو پدرسوخته ی منی! " ... گفت: " مامان پدر سوخته ها چی کار می کنن؟! اینجوری می خندن؟! "

تارا تمام روز مشغول چک کردن اینه که آیا می تونه "دسر " بخوره یا نه! دسر هم شامل تمام هله هوله هاست! حتی آدامس. و طفلک اغلب اوقات هم جواب منفی می شنوه. نمیدونم تا کی حرف منو قبول می کنه؟!

 


مریم