Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


سفر و مسافرها و ...

خاطرات این روزهای تارا و البرز رفتن به چالدره ، جنگل زمستانی شمال و کلبه های مخروطی شکلش و دریا و اتوبوس و دوستان شاد، بود و بعد هم رسیدن خاله مهسا و آناهیتا و نیکراد عزیزمون و بازی و بازی و بازی ... و زنده شدن یاد پدر برای تارا... فکر میکرد پدر رو هم میبینه و فکر میکرد رفتن پدر هم از جنس رفتن خاله مهساست... می گه " پدر بیاد و برام بیسکوییت بیاره " یا  "با پدر بریم سرزمین عجایب"... یادت بخیر پدر... یک سال از رفتنت داره می گذره و ما هنوز باور نکردیم...

تارا در چالدره

البرز بسیار وابسته به من شده و وقتی منو میبینه باید بیاد بغلم! و من از کت و کول افتاده ام! دست دسی و بای بای رو یاد گرفته و خودش هم خوشحاله از این پیشرفت. اصواتش هم شبیه تر شده به زبون ما! آب َ  ، ماما، دَ د َ ، ....  دیشب هم من داشتم تو حمام عروسک های ماهی رو بهش نشون میدادم که یکهو تکرار کرد: "مایی". خلاصه مشغولیم با بزرگ شدن این ووروجک های کم خواب! تا بعد. 


مریم