Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


شب زنده دارم

نزدیک دو هفته ست که شبا خوابم نمیبره و همش می خوام بازی کنم. مامان و بابا رو هم بیدار نگه میدارم٬ حوصلم سر میره خب! مامان هم بهانه گیر آورده و میگه دلیل تاخیر آپدیت شدن وبلاگام همینه!

دندونام دیگه دیده میشه و حسابی تیز شده. چند بار دست مامان و مامان فخری رو گاز گرفتم. خاله مهسا برام مسواک و چند تا لباس خواب فرستاده. مسواک خیلی چیز عجیبیه. مامان همش میده دستم. منم میکنم تو دهنم و با تعجب درش میارم! ... هنوز نمیتونم بشینم اما بابا رو دستاش جوری نگهم میداره که چند لحظه به حالت نشسته میتونم بمونم.

امروز دوباره برف توی حیاط نشسته و از پشت پنجره تو بغل مامان لم میدم و نگاهش میکنم. راستی چند روزیه که کلید چراغ روی دیوار خیلی توجهم رو جلب میکنه و نمیدونم چی کار میکنم که اتاق روشن و خاموش میشه. خیلی جالبه. فقط حیف که نمیتونم بکنمش تو دهنم و بچشمش. از رو دیوار ور نمیاد!

امروز برای اولین بار مزه ی آب مرغ رو توی سوپ چشیدم. دوس داشتم. چند روز دیگه هم نوبت آب گوشته. هوووورررراااا!

تو روزای گذشته خاله نعیمه و دناجون٬ خواهرخوندم٬ روشنک جون و خاله آزاده اینا هم اومدن دیدنم. روشنک جون برام یه لباس خوشگل آورده که هنوز بزرگه برام. مامان معصومه اینا و عمه روشی هم  اومدن پیشمون. دیشب هم خونه ی دایی مامانم بودیم. تولد بود. چند روز دیگه هم تولد عمه روشی و کیانه.

فعلن خدافظ!


مریم