Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


سال نو مبارک

سال نو مبارک!

قبل از عید: خاله مهسا اینا همگی اومدن ایران. سوغاتیای خوب گرفتم. با آناهیتا و نیکراد خیلی بازی می کنم و دوست دارم کاراشونو تقلید کنم. برای خرید عیدی رفتیم تیراژه. دوس داشتم خریدو. یه روزم علی آقا باغبون اومد برای گل کاشتن. باهاش دوست شدم. همش به من می گفت: "آی ماشالا" و من هنوزم یادمه و برای همه تعریف می کنم! یه روزم با مامانا نهال کاشتیم تو باغچه. به نام من و داداشم.

چارشنبه سوری: عااااالی بود. فشفشه رو دوست دارم. از رو آتیش پریدنو هم.

تحویل سال: ده دقیقه مونده به تحویل خودم بیدار شدم. اما زودی حاضر شدم و در آخرین دقایق سال فوق العاده بودم! بعد از سال تحویل فوری رفتیم بالا، پیش مامانا... چشما اشکی بود و لبا خندون...

عید دیدنی: جاهای مختلف میرفتیم. جاهایی که آشنا بود یا نی نی داشتن، خوب بود. کادو گرفتن رو هم دیگه خوب فهمیدم یه عالم عیدی گرفتم. بیشتر از همه عروسک!

سیزده به در: اول خونه ی مامان معصوم و پارک دم خونه شون. بادبادک دیدم و هیجانزده شدم. آتیش و نی نی ها و دوچرخه سوارا و سنگا و گلا و... و بعد هم رعد و برق؛ و نزدیک صد بار از مامان و عمه روشی و بقیه پرسیدم: " چی بود؟ " و بارون و خیس شدن دستا و ... شب هم رفتیم خونه ی خاله فروغ. با مامانا بودم و به مامانم آف دادیم!

 مکالمه ی من و مامان:

مامان: ا، تارا اسنوپی دامن پوشیده!

من: ا، خانومه ، فکر کنم. 

به بازی ترانه هام دعوت شده بودم. مرسی رادین جون و مازیار جون. با اینکه خیلی گذشته، تو پست بعد حتما" می نویسم.

دیگه اینکه خیلی کم مونده به اومدن داداشی.

بازم سال نو مبارک. این جمله رو همین جوری٬ کامل٬ می گم. خیلی حرف زدنم خوب شده ها، "مگه نه؟" (اینم اصطلاح جدیدیه که استفاده می کنم)


مریم