Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


ما برگشتيم

سفر خیلییییییی خوش گذشت٬ جای همگی خالی!

سه شنبه صبح زود راه افتادیم و من از همون لحظات اول تصمیم گرفتم که اصلن گریه نکنم و به مامان ثابت کنم که انقدر بزرگ شدم که ببردم سفر. خلاصه لبخند بر لب٬ با اینکه خیلی خوابم میومد٬ سوار اتوبوس شدم. هوا هنوز روشن نشده بود. این اولین بار بود که سوار اتوبوس میشدم. واقعاْ چیز جالبیه! بخصوص که همه منو تحویل میگرفتن و بهترین جاها رو میدادن به من و مامانم. تو این سفر به جز خاله مروه و عمو تیمان که عروس داماد بودن٬ و خاله نعیمه و عمو بیژن و خاله آوینه و آزاده جون که میشناختمشون٬ یه عالمه خاله و عموهای تازه و خوب پیدا کردم: عمو حامد٬ خاله منا٬ عمو سام و ... (اسماشون خیلی زیاده آخه! بعدن میگم!) 

شب رسیدیم به گرمه٬ به هتل آتشونی که یه خونه ی قدیمیه. صاحبش آقاییه به اسم مازیار که شکل رستم شاهنامه ست که نقاشیشو دیده بودم تو کتاب. آتشونی هم یعنی شب نشینی دور آتیش! خیلی دوس دارم این کلمه رو٬ آخه حالا دیگه می دونم شب نشینی دور آتیش چیه و چه حالی داره!

روز دوم رفتیم یه روستایی به اسم مصر و اونجا شترسواری کردیم. وقتی منو سوار شتر کردن همه کلی ازم عکس گرفتن که تو اون یکی سایتم میذارمشون. خیلی خوب بود شترسواری! بعد هم رفتیم کویر که عروس و داماد سفره عقدشونو بندازن. منم چون میدونستم عقد جای بچه نیست تمام مدت خوابیدم تا شب که همون آقای مازیار اومد و کنار آتیش برامون دف زد و همه میرقصدن و حال میکردن. منم انقده از آتیش خوشم اومده بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم. کویر و آسمون شب و آتیش خیلی قشنگه! منم مث مامان و بابا عاشقش شدم.

روز سوم دوباره گرمه بودیم و رفتیم پیاده روی تو نخلستان٬ تا سر چشمه. من یه کم خسته بودم و گریه کردم. همون شب٬ اولین شب یلدای من٬ هتل نایین بودیم که خیلی خوشگل بود. من برای خانواده ی سه تایی مون حافظ باز کردم. یه انار هم گرفتم دستم و باهاش بازی کردم و هیجان زده شده بودم. خاله مروه اینام  یه میز خوشگل برای شب یلدا درست کرده بودن که روش یه عالمه شمع بود. آخر شب هم بعضیا اومدن تو اتاق ما و با مامان و بابا نشستن به بازی کردن و دیگه منو تحویل نگرفتن؛ به جز خاله مروه. منم بهش حال دادم و کلی قهقهه زدم و بعدشم خوابیدم٬ بدون گریه و حتی بدون پستونک! خیلی دیگه خانومی کردم!

جمعه حدود ظهر به سمت تهران راه افتادیم. کاشان تو رستوران چهل حصارون غذا خوردن همه. اونجا یه آقای سبیلو منو از بغل خاله منا گرفت و همینطور که داشت قربونم میرفت ماچم کرد! مامانمم از ته رستوران چنان به سرعت خودشو رسوند و منو قاپید که هاج و واج شده بودم.

توی راه تا برسیم تهران همه خیلی زدن و رقصیدن و خیلی خوش گذشت. شب حدود ۱۰ رسیدیم خونه.

خلاصه جای همه خالی. مرسی خاله مروه و عمو تیمان.


مریم