Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


 

سلاااام بعد از یه عالمه وقت! من از وقتی راه افتادم خیلی سرم شلوغ شده، باید به همه جا سرک بکشم و خلاصه وقت نکردم بیام اینجا. خیلی کارا و اداهای جدید یاد گرفتم. محبوب ترین اداهام قار قار کلاغه که مامان معصومه خیلی دوس داره. عینک آفتابی هم خیلی دوس دارم. خودم هنوز نمیتونم بزنم به چشمم اما وقتی برام میذارنش لبخند میزنم و ژست میگیرم و جنب نمی خورم! به مامانم هم بوس میدم، بوس لبی و مامان خیلی خوشش میاد و قربون صدقم میره. اما هنوز به کس دیگه ای اینجوری بوس ندادم! وقتی هم کسی سرفه میکنه می خوام بزنم پشتش. از مامان فخری یاد گرفتم. وقتی سرفه میکنم دوس دارم پشت خودمم بزنم اما دستم نمیرسه و میزنم رو گوشم یا سرم!

این مدت خیلی ددر رفتیم. دیروز خونه ی دوست مامان فخری بودیم که چند تا نینی دیگه هم بودن و من با روروئک یکیشون که از من کوچولوتر بود حسابی کیف کردم. تازه یه سری کارتونای بیبی اینشتاین دیگه هم داشت که ازش گرفتیم، کپی کنیم. هووورااا. بعدم پیش خاله آزاده موندم و حسابی بازی کردیم. مامان باید میرفت کلاس آخه. روز قبلش هم خونه ی خاله آزاده بودیم و شبش پیش خاله نعیمه. وسطش هم رفتیم خرید. می خواستیم برای آناهیتا و نیکراد – دخترخاله و پسرخاله م – سوغاتی بخریم. خونه ی عمه روشی و خاله مژگان هم رفتیم و همه جا خوش گذشت. با مازیار جونی و مامان و باباش هم یه شب رفتیم بیرون. خاله مژگان اینام اومدن. من و مازیار با آب و حوض و سنگریزه ها خوش گذروندیم. البته من می خواستم برم به فواره ی وسط حوض دست بزنم اما مامان منو محکم میگرفت و نمیذاشت برم! منم خسته شدم و نق زدم ولی بعدش که رفتیم خونه ی خاله مژگان خوابم پرید و با پیشی خاله مژده بازی کردم و خیلی حال داد. فقط نمیدونم چرا من که دم و گوش و چش پیشی رو میکشیدم همه تعجب می کردن و میخندیدن؟! یه جمعه ای هم رفتیم طالقان، باغ دوست خاله آزاده. خیلیییییی خوب بود. یه عالمه درخت و پیشی و جوجو و آبشار و کوه دیدم و بازی کردم. همه ی خیارای تو ظرف میوه رو هم گاز گاز کردم و هیچ کسی هم خیارا رو نگرفت ازم! 

نسترن جون دوست قدیمی مامانم هم چند روز پیش اومد خونه مون و برام دو تا کادو آورد. یه لباس خوشگل و یه اسباب بازی که اگه جلوش جیغ بزنم یا گریه کنم برام آهنگ میزنه و روشن و خاموش میشه. خیلی خوبه.

راستی من به بازی آرزوها دعوت شدم. مرسی رادین جون. من خیلی آرزو دارم و سخته که فقط 5 تا رو بنویسم اما سعی میکنم:

اولین آرزوم، بودن پیش مامان و باباست.

دومین آرزوم اینه که بتونم پا شم و راه برم. چون الان هر جایی رو میگیرم که خودمو بکشم بالا ولی فقط تا روی زانو می تونم بیام بالا. نه بیشتر.

سومین آرزوم اینه که مامان حرفامو زودتر بفهمه. آخه خیلی حرف میزنم. مخصوصا وقتی بازی میکنم. اما انگار بزرگترا نمی فهمن چی میگم!

چهارمین آرزو، دست زدن و چشیدن یه چیزاییه مثل لیوان بلور پر از چای داغ، مسواک مامان و بابام، دمپایی ها و کفشای دم در و ... ( اگه اینا رو همه یک آرزو حساب کنین!)

پنجمیش هم اینه که زیاد بریم ددر و یه عالمه نینی و جوجو و پیشی و آب و ... ببینم.

من اوستا، مامان کوچولو، شایا، خاله نازلی و سحرجون رو به بازی دعوت میکنم.

(سحرجون از کامنت دونی من استفاده کن برای شرکت تو بازی.) 

تا بعد خداحافظ. سعی میکنم زودی بیام.


مریم