Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


ده ماهه شدم

من ده ماهه شدم. بالاخره دارم چهار دست و پا راه میرم و خیلی برام هیجان انگیزه! از امروز هم غذای له نشده خوردم چون دو روز بود که از سوپم بدم اومده بود و دوست داشتم غذای مامان اینا رو بخورم.

این روزا قاب عکسی که توش عکس عروسی مامان و بابامه و تو خونه ی مامان فخریه، خیلی برام جالبه. تا می رسیم بالا، نشونش میدم و میگم "ماما" و انقده این کارو میکنم تا بالاخره قابه از اون بالا برسه به دستم. اما دیروز گوشه ی قاب پوست پامو کند البته من اصلا دردم نیومد و گریه هم نکردم ولی خون اومد و مامان فخری برام چسب زد. تازه یاد گرفتم که در خونه ی مامان فخری رو خودم باز کنم. دستگیره رو فشار میدم پایین و در باز میشه! عصر هم مامان میرفت همون ددری که راجع به نینیا باهاشون حرف میزنن، مامان فخری هم مهمونی دعوت بود و خاله آزاده اومد اینجا و باهام یه عالمه بازی کرد. بعدم که مامان اومد، خیلی سرحال بود، مث همیشه که از این کلاسه برمیگرده؛ و گذاشت همه ی تخمه آفتابگردونا رو بریزم رو زمین و پخش و پلا کنم. منم از فرصت استفاده کردم و دو تا تخمه خوردم! با پوست ولی حسابی لهشون کردم. گوجه سبز هم چشیدم. تو نایلون بودن ولی سوراخش کردم و گوجه ها رو گازگاز کردم. شب هم رفتیم خونه ی خاله مژگان. اولش همش دست زدیم و خوشحالی کردیم و نانای؛ بعدم رفتیم تو حیاط و من درختا رو بررسی کردم. بزرگترام داشتن بسکت بازی میکردن و توپشون برای منم خیلی جالب بود اما ندادنش به من. ولی عوضش خاله مژگان یه عالمه ظرفای رنگی رنگی داد بهم و برام یه پتوی گنده پهن کرد دم آشپزخونه. عکس یه نینی هم به دیوار بود که من خیلی دوسش داشتم و هی نشونش میدادم و میگفتم: "ن ِ ن ِ". مامانمم همش امید جونو نشون میداد و میگفت این همونه! من که بالاخره نتونستنم با اون نینی تو قاب بازی کنم!

جمعه ی پیش هم با مازیار جون و مامان و باباش رفتیم داراباد و خیلی جوجو دیدیم، انواع و اقسام: جوجو بیرق دار(!)، جوجوهایی که تو آسمون پرواز میکردن، جوجوهای تو قفس و جوجوهایی که مجسمه شده بودن. حیوونای مجسمه ای هم دیدیم که من کل و قوچ ها رو دوس داشتم. ماجراهای اون روز رو از قول مازیار جون هم بخونین! ناگفته نماند که داستان مازیار جون پره از خلاقیت و تخیل و افسانه و ... و من همین جا اعلام میکنم : " اینجانب تارا سیوری ملقب به توت فرنگی صحت همه ی جریانات را تایید نمیکنم! "

بعد از داراباد هم تو راه خونه بودیم که خاله آزاده زنگ زد و گفت بریم باهاشون رستوران و کباب بخوریم. من خواب بودم اما تا وارد رستوران شدیم بوی خوش غذا بیدارم کرد. اونجا بود که دست کردم تو بشقاب مامانم و پلو و گوجه کبابی خوردم و ریختم و حالی کردم؛ و لذت غذای له نشده خوردنو کشف کردم! و خیلی خوش گذشت.

راستی دیگه همه باید چهارچشمی منو بپان چون دو بار عقب عقب از تخت مامان اینا اومدم پایین. مامان میگه شبا هم تو خواب همش غلت میزنم، اما ترجیح میدم به پهلو، مایل به دمر بخوابم. بابام این جور خوابیدنمو خیلی دوس داره.

خب، خیلی طولانی شد انگار! پس خداحافظ.


مریم