Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


دومین سلام ۸۶

بعد این همه وقت، سلام. راستش می خواستیم تو سال 86 زود زود بنویسیم اما بازم نشد!

من یه عالمه کارا و صداهای جدید یاد گرفتم:

  • دستمو میذارم روی گوشم – البته گاهی هم عوضی میره روی چشمم! – و میگم " اَ " یعنی الو! عاشق تلفنم آخه.

  • یه بازی هم با بابا جونم میکنم که اختصاصیه من و بابامه: بابا میگه " یک، دو ، ... " سه رو که میگه من خودمو از پشت ول میکنم رو بالش. دیشبم بابا داشت با مامان حرف میزد و حواسش به من نبود، منم برای جلب توجه خودمو از پشت انداختم... اما چشمتون روز بد نبینه! پشتم هیچ بالشی نبود! اما گریه نکردم چون بابایی زد زیر خنده و بغلم کرد.

  • بای بای رو هم یاد گرفتم. البته تا مامان با ذوق و شوق به کسی میگه که من بلدم بای بای کنم، بعدش هرچی میگه "بای بای کن"، من بای بایم نمیاد! در نتیجه خیلیا هنوز از دیدن بای بای من محروم موندن!

  • یه کار دیگه ای که میکنم اینه که وقتی تو صندلیم نشستم، همش اسباب بازیامو میندازم پایین و افتادنشونو نگاه میکنم. این کارو خیلی وقته میکنم اما یادم رفته بود که بگم.

  • ددر که میرم خیلی بهم خوش میگذره حتی اگه کافی شاپ باشه. از خوشی سر و صدا میکنم و دست میزنم و آدمام خیلی نگام میکنن و دوسم دارن.

  • عاشق پیازچه ام. بعد خوردنشم دهنم حسابی بو میگیره و همه میگن اه، اه! اما ویتامینم رو اصلا دوست ندارم ولی مامانم میگه این که خیلی خوشمزه ست! و به زور میریزه توی دهنم. منم بلدم لبامو محکم ببندم و سرمو تندتند به دو طرف تکون بدم که مامان نتونه نشونه گیری کنه و ویتامینه میریزه این ور و اون ور و مامانم کفری میشه. خوب نمیشه ویتامین نخورم اصلن؟!

دیروزم یه کشف بزرگ کردم: من بغل مامانم توی حیاط بودم که یهو صدای مامان فخری اومد و من هر چی این ور و اون ور و نگاه کردم ندیدمش. بعد یکهو با اشاره های مامانم سرمو بالا کردمو دیدم مامان فخری اون بالاست! خیلی عجیب بود! مامانمم همش میگفت "تو بالکنه!" خلاصه که بالکن خیلی چیز جالب و خنده داریه!

خونه ی مامان معصوم رو با یه پینه دوز و یه گاو کوچولو میشناسم که روی یخچالشونه. میتونم ساعتها باهاشون بازی کنم. عمه روشی هم خیلی بهم حال میده و حاضره ساعتها منو بغل کنه که به بازیم برسم. حیاطشون هم پر گل شده و بابا ازم یه عالمه عکس گرفت که اگه فرصت کنه میذاره تو اون یکی سایت -  آلبومم.

تو خونه ی عمو آرش اینا یه چیزایی به دیوار بود که مامان گفت کله ی حیوونه. من خیلی براشون هیجان داشتم ولی مامان که منو برد نزدیکشون اصلا خوشم نیومد و خودمو عقب کشیدم. 

چند روز پیش تولد مامانم بود و یه سری از دوستا اومده بودن خونه مون و سر و صدا و بزن و بکوب.مازیار جونی و مامانش اینا هم بودن. مازیار برام یه کادو آورده که خیلی قرتیه: یه مایوی قرمز با یه توت فرنگی روش! حتما بعدنا که پوشیدمش عکس میگیرم و میذارم اینجا که ببینید.

راستی به سوپم گوجه فرنگی هم اضافه شده. این ماه هنوز برای چکاپ نرفتم دکتر.. تو هفته ی بعد میرم و گزارشش رو میدم.

پس تا بعد! 

 

 


مریم