Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


اولين سلام ۸۶

سلام به همه. سال نو مبارک. این عید اولین نوروز من بود و خیلی بهم خوش گذشت. همش رفتیم مهمونی و من یه عالمه عیدیای خوب گرفتم: ست ظرف غذا و یه قاب عکس از خاله آزاده، لباس از عمه روشی و از عمه پوپک، و از آناهیتا و نیکراد(با کلاه آفتابی ستش)، و از خاله مهسا (که سر هفت سین و تو همه ی عید دیدنیایی که رفتیم پوشیدمش)، اسباب بازی از عمه روشی،  و مامان و بابام، و خاله مروه، آزاده جون و خاله هنگامه٬ و عیدیایی که به دلایل امنیتی- اجتماعی از گفتنشون معذوریم! خاله دلفین و عمو ژان هم اومده بودن و برام سوغاتی آوردن. تقویم و قاشق شازده کوچولو، یه آینه که فرانسه حرف میزنه (خاله دلفین میخواد من فرانسه یاد بگیرم!)، کلاه تابستونی و... خاله نازلی هم اومده راستی و برام یه دامن قرتی و یه اسباب بازی آورده.

بعد از چند روز اول و مهمونیا، رفتیم سفر که اونجام بهم خوش گذشت. دامغان و بسطام و فرومد و نیشابور و جنگلای گلستان و گنبد کاووس. البته من بعضی جاها رو ندیدم چون خواب بودم یا گشنه بودم و تو ماشین میموندم که غذا بخورم. اما کلن خوش گذشت. همه باهام بازی می کردن و بغلم می کردن و الخ! منم دختر خوبی بودم. حتی از آقای راننده مون هم جایزه گرفتم: یه جغجغه که من دوسش دارم اما چون صداش خیلی بلنده مامان زیاد نمیده بهم!

تو این مدت خیلی بزرگ شدم. اولن که دو تا دندون بالام درست روز قبل از عید در اومد. با همدیگه! انگار مدل دندونای من دو تا دو تا در اومدنه! دومم اینکه روز سیزده بدر دست زدنو یاد گرفتم. یعنی در واقع یه دفه تونستم مث بزرگا دست بزنم وگرنه که مدتها بود مشغول یاد گرفتنش بودم. این روزا هم بای بای کردنو دارم تمرین میکنم. خوش اخلاق تر هم شدم و کمتر گریه میکنم و مامانم از این موضوع خیلی مشعوفه. نون سنگک رو که عاشقش بودم، چند روزه که دیگه دوس ندارم! موقع غذا خوردن بقیه دهنم آب میفته و میخوام هرچی اونا میخورن به منم بدن. مامان فخری از این نظر فوق العاده ست اما مامانم اصلن آبی ازش گرم نمیشه! توی روروئک میشینم اما زیاد دوسش ندارم. هنوز پا زدنو یاد نگرفتم فقط یه ذره عقب عقب میرم و زودی خسته میشم و نق میزنم که مامان درم بیاره از اون تو! قلمدوش بابا رو هم خیلییی دوس دارم و فوری میخندم. خیلی حرف زدنو دوس دارم اما همه چیزو با ماماما و گگ و بپ و  این جور صداها میگم و کسی نمیفهمهکه چی میگمL وقتی موقع حرف زدن دستامو میارم بالا و به یه جایی اشاره میکنم مامانم خیلی خوشش میاد و یه عالمه قربون دستای کوچولو و تپلم میره! و نطق منو کور میکنه!....اومممم... دیگه فعلن چیزی یادم نمیاد از شیرین کاریام که بگم. هر وقت یادم اومد می نویسم. تا بعد خدافظ.

پ.ن. از بین این همه عید دیدنی، هنوز دوستای وبلاگی رو ندیدم. مازیار جونی اینا بیاین پیشمون دیگه!   


مریم