Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


روز جهانی زن بر من مبارک شد!

من الان هفت ماه و نیمه شدم. توی ایمیلای هفتگی که برای مامان میاد (از وقتی من تو شکم مامان بودم این ایمیل ها هر هفته طبق سن من برای مامان فرستاده میشه و راجع به من براش توضیح میده و گاهی یه چیزایی میگه که خیلی به من حال میده. مرسی خاله مهسا که به مامانم معرفیش کردی. راستی لینکش رو هم گذاشتیم همین بغل.) نوشته من دیگه برای خودم آدمی شدم یعنی دیگه میفهمم که من یه آدم جدا از مامانم هستم! برای همین هم ممکنه شبا خیلی بیدار بشم و چک کنم ببینم مامان منو تنها نذاشته باشه یه وقت. بعدشم گفته به مامانا که نگران لوس شدن بچه تون نباشین و گاهی بیاریدش پیش خودتون. برای همینم به من خیلیییی داره خوش میگذره. شبا پیش مامانم میخوابم. راستی بالاخره تخت جدیدم آماده شد و بعد از عید دیگه اتاقم کامل میشه.

یه چیز جدید هم کشف کردم: یه چیزی رو سر همه هست که من خیلی دوس دارم بگیرم بکشمش و باهاش بازی کنم اما جیغ مامان و مامان فخری میره هوا و مامان همش میگه نکن! نباید مو بکشی! نمیدونم چرا؟! اما بابا میذاره من هر چقدر میخوام با موهاش بازی کنم. وقتی هم داره کار میکنه گاهی مامان منو میشونه روی شونه ش و من حسابی حال میکنم. گمونم خستگی بابا هم در میره.

من یه کادوی جدید از عمه فیروزه گرفتم. این عمه فیروه یه جورایی عمه ی مامانمه و بچگی های مامانم و خاله هام پیششون بوده و به مامان فخری کمک میکرده. حالام منو خیلی دوست داره. برام یه عروسک الاغ آورده که میخونه و میرقصه و منو میخندونه.

چهارشنبه ی گذشته روز زن بر من مبارک شد. بابا بغلم کرد و بوسم کرد و گفت روزت مبارک 

پنجشنبه هم خونه ی خاله آزاده اینا بودیم، تولد عمو مانی. من عمو مانی رو خیلی دوس دارم. مث خودم باهام حرف میزنه و من تا می بینمش گل از گلم میشکفه. سحر و الهام جون هم اومدن و بالاخره دیدارمون تازه شد. این سحر جون مشتری پر و پا قرص سایتامه و کلی حال میده بهم.

این روزا خیلی خودمو به مامان می چسبونم و دلشو میبرم حسابی. بابا هم تا می خواد ببردم ددر می فهمم. چون آغوشی منو میبنده به خودش و من فوری خوشحال میشم و دست و پا میزنم. وقتی هم که برمی گردیم دستام و لپام یخ کرده میشن و بابا خیلی کیف میکنه.

دوس دارم زودتر بتونم حرف بزنم چون به جاش همش جیغ میزنم و هیچ کس هم حرفامو نمی فهمه

از چیزایی که خیلی دوس دارم، علامت ویندوزه که رو مانیتور هی این ور و اون ور میپره و من نمیتونم بگیرمش. حاضرم مدتها بشینم و نگاش کنم و براش دست و پا بزنم. کلا ً میز کار بابا رو خیلی دوس دارم یه عالمه شلوغه و روش پر از چیزای هیجان انگیزه از روزنامه و کاغذ و ماژیک گرفته تا کیبورد و ماوس و ماشین حساب و ...

مامان جای تختم رو عوض کرده و برده کنار پنجره، زیر شیشه رنگیا که از نوزادیم دوستشون داشتم. این جای جدید خیلی بهتره. از وقتی تختم رو آوردیم این طرف، یه عالم وقت توی تختم میشینم و بازی میکنم و حوصلم سر نمیره. جوجو و پیشی و درختای حیاط رو هم میبینم که باد گاهی تکونشون میده و من تعجب میکنم.

 خاله مهسام برام عیدی فرستاده که امروز رسید به دستم. کادوشو باز کردیم چون مامان می خواد سر تحویل تنم کندش. آناهیتا و نیکراد هم برام یه عیدی فرستادن که بعدن بهتون میگم چیه. خلاصه همه مشغول کارای عیدن. این روزا مامان گرفتار تروتمیز کردن خونه ست و کمتر باهام بازی میکنه. منم دیگه میرم که خیلی طولانی شد! فعلن خدافظ.

 

 


مریم