Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


نه ساله شدیم!

یادته؟ دو سه روز پیشش یکسره بارون می بارید و من نگران جشن. تو هم مث همیشه با خنده می گفتی عااالی میشه. عااالی هم شد. همه چی اون روز میدرخشید. یادته فکر می کردیم روز سختیه و به خودمون خوش نمی گذره ولی چقدر خوش گذشت و اصلا خسته نشدیم؟ موقع عکاسی همه ش از دست آرش خندیدیم و رضا هم تند تند عکس می گرفت... آخر جشن مون... ای ایران... که تو دوربین هیچ کس فیلم شو پیدا نکردم آخر! از بس همه خودشون داشتن می خوندن لابد! تا صبح خونه مژگان و آواز خوندنا. منم که اون موقع ها مث الان نبودم که با یه نگاه بفهمم ت! که چه سرخوشی از همون ماگی که محمود داده بود و یک نفس سر کشیده بودی...

راستی بابام چی کار می کرد؟ کجا بود؟ تنها تاسفم از اون روز همینه ... پشتمون گرم بود به بودنش خب... بود دیگه، مث همیشه نه وسط متن ... یادته ماشین عروسی قرمزمون رو دسته گل کرده بود؟ بعدا فهمیدم تا صبح طول کشیده بوده آماده کردنش! ... یادم باشه عکس ماشین عروس مون رو به تارا نشون بدم که ذوق کنه از قرمز بودن ... 

بوی باقلوای سیب تو اتاق رو که با اون دونه بنفشا قاطی شده بود رو که حتما یادته! دلشوره زندگی جدید و گهگاه بغض خودم رو هم که فکر نکنم تو فهمیده بودی، ها؟... مث حالا خب نمی شناختمت که. حالا از پررنگ شدن خط دور لبت یا از نگاهت یا از چین کنار چشمت میفهمم ت ... نه سال گذشته دیگه " زیر یه سقف" ! کم که نیست!

و البته همچنان دوستت دارم.


مریم