Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


اندر احوالات مادریت!

نیمه شب که البرز بیدار میشود و فریاد میزند و بهانه های مختلف می گیرد - مامان نخواب، بیام تو تخت تو، برو آبو بیار، نرو!، آبو رو گرم نکن، سََََََرده... گرمش کن و ...،- و من سر درگمم که چطور بخوابانم اش و چرا بیدار شده و چه کار کرده ام که اینقدر بهانه گیر و لوس شده ، دلم میخواهد من هم بلندتر از او داد بزنم و به همه ی دنیا و ما فیها بد و بیراه بگویم... که البته نمی گویم! چند دقیقه بعد وقتی روی دستهام یا روی سینه ام راحت خوابیده، گرم ِ گرم، دوباره خوشبختم!

تمام لحظه ها و روزهای من شده همین گیجی بین عشق و خستگی چراهای جورواجور. 

 و همه اش باید به خودم یادآوری کنم که این حس عشق و امیدم است که واقعی ست و چراها همه بازی ذهن منند ...

پ.ن. همین حالا صدای خنده ی تارا و البرز می آید... تارا دامن خودش را تن البرز کرده و دارند می خندند و می رقصند. البرز متعجب به سمت آینه می دود که خودش را ببیند!


مریم