Lilypie Kids Birthday tickers

Lilypie Kids Birthday tickers


هفت ماهم داره تموم میشه

سلام، سلام. بعد ده روز دوباره اومدیم اینجا رو آپدیت کنیم:

خوابم با تلاشهای بی وقفه ی خانوادگی یه کم تنظیم شده بود که دوباره به هم خورد و الان باز 2 تا 4 ساعت یک بار بیدار میشم. (میشیم! خانوادگی! چون من خیلی بلند گریه میکنم!) مامان حدس میزنه که باز دارم دندون در میارم. بعدا بهتون میگم که حدسش درست بوده یا نه راستی رادین جون مرسی از کامنت. نتونستم رو سایت خودت برات کامنت بذارم و اینجا  مینویسم...من و مامانم همه ی کارایی که گفته بودی همیشه میکنیم، اما من بازم از خواب بیدار میشم! 

تازگیا وقتی ذوق میکنم یا می خوام مامان فوری بهم توجه کنه٬ دستامو میارم جلو و خودمو میلرزونم. گاهی اینقده این کارو میکنم که سرخ میشم! جیغ زدنو هم دارم تمرین میکنم، در موقعیت های مختلف: گاهی از هیجان و ذوق بازی گاهی هم کم کم تبدیل میشه به گریه.

هفته ی پیش یه روز که با مامانم و مامان فخری رفته بودیم خرید، خیلی بهم خوش گذشت. همش آواز خوندم و حرف زدم. آدمام خیلیییی دوستم داشتن. بخصوص چند تا خانوم و آقا که فکر کنم خودشون مامان بزرگ بابا بزرگای یه بچه هایی بودن، باهام یه عالمه چاق سلامتی کردن و قربون صدقه ام رفتن. عصرشم که با خاله ملی رفتیم خرید، آقای فروشنده بهم یه قاب طلایی داد که توش یه چیزایی نوشته و دعای خوبه و به مامان گفت بذاردش توی اتاقم که چشم نخورم. این هفته کلا هفته ی خرید بود انگار: خریدن کادو برای عمو عادل و عمو مانی و کم کم کادوهای عید و ...

خونه ی خاله نعیمه و عمه روشی هم رفتیم که هر دو جا خوش گذشت بهم. خونه ی خاله نعیمه خوش اخلاق بودم و همه گفتن که خیلی بزرگ و خانوم شدم. فقط چندتا جیغ سر عمو بیژن کشیدم، شرمنده! عمه روشی هم برام یه عالمه حباب درست کرد که خوشگل بودن و اولین بارم بود که حباب میدیدم. شبش هم رفتیم تو حیاط  مسابقه ی بسکتبال کسرا و بابا اینا رو دیدیم و تشویق شون کردیم.

یه ویروس ناقلا اومده سراغ خاله آزاده و طفلکی خوب نمیشه. همش از دور برام ادا در میاره و باهام حرف میزنه.  انگار مامان فخری و مامانم هم دارن میگیرن

آخر این هفته هفت ماهم تموم میشه...تا بعد خدانگهدار.

 


مریم