تخمرغ دوست داشتنی من!

خودشو گوللله کرده نصف شبی، اومده تو بغل من. درست اندازه ی بغلمه هنوز. می گم توپ من شدی؟ می گه " نه، تخمرغت شدم! " من؟ غش و ضعف و مااااچ طبعن!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٤ ب.ظ توسط مریم
پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
دلی دارم و حسرت ...
پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
ب. رفته سفر، کویر، دیدن درناهایی که از سرما فرار کرده اند. درناهای مهاجر آمده اند به این گوشه ی گرم زمین.
و من دلم تنگ است، برای کویر، برای سفر، برای بی خیال رفتن، بی مقصد رفتن دنبال درناهای مهاجر آزاد ...
ولی به جایش نشسته ام اینجا روبروی این صفحات شلوغ، در همهمه ی بازی با بچه ها و دیو و دلبر دیدن، برای شماها می نویسم که دلی دارم و حسرت درناها...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۳ ب.ظ توسط مریم
دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
دخترک مدرسه ای
بدو بدو آمده، خندان و فاتح، " بالاخره تونستم! ". تو دستش، یه سینی اسباب بازی. می گم چیو تونستی؟! پشت سینی رو نشونم میده. با ماژیک نوشته: " تارا ". من، دِ ماچ بکن. می خنده. به خودش افتخار می کنه. بعد هم یاداوری که : " انگلیسی ش رو که خیلی وقته می نویسم. " حالا داره فارسی نوشتن فامیلی ش رو تمرین می کنه.
وقتی نوزاد بود، دراز می کشیدم و دمر می ذاشتم ش روی سینه ام. هر دو با هم می خوابیدیم. حالا هنوز دوست داره این کار رو. قبل خواب. سرش که روی سینه م باشه، پاهاش می رسه به پایین تر از زانوهای من. می گم ببین چه گنده شدی؛ می خنده.
پریروز گفت "چشماتو ببند و دستت رو بگیر جلوت." یه نقاشی گذاشت تو دستم. یه عالمه گل قرمز با ساقه های آبی. می گه "امروز روز دوستی بود." پشتش هم به انگلیسی اسم من و باباش رو نوشته. ساقه ها به خاطر این آبی اند که من آبی دوست دارم... شب موقع خواب با یه کمی ناراحتی می گه: "من از کسی کارت نگرفتم امروز که روز دوستی بود"... نمی دونم چرا دست پاچه می شم. نمی دونم باید چی بگم. یه چیزایی می گم و می گذره و می خوابیم. دیشب دوباره موقع خواب می گه: " یه خبر خوب! منم کارت دوستی گرفتم. از ستایش؛ دوستمه. " من، خوشحال می شم واقعا!
دخترک خیلی بزرگ شده!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٥ ق.ظ توسط مریم
سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
اولین روز مدرسه
اولین روز پیش دبستان: تارا در پیراهن آبی رنگ مدرسه

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ق.ظ توسط مریم
دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
در چنین روزی 5 سال پیش
درست پنج سال پیش بود که صبح زود راه افتادیم به سمت بیمارستان. چقدر نگران بودم... نه نگران روند زایمان، نه ترسی از حال و احوال خودم، همه اش ترس از چشم های تو بود. که ببینند. نویی چشم هایت را یادم نمیرود. و من مدام امتحانشان می کردم که مطمئن شوم سالمند. چشمهایت را دوست دارم تارای زیبای من.
در چنین روزی 5 سال پیش مادر شدم. واقعی ترین و دوست داشتنی ترین و بیرحمانه ترین "شدن" زندگی ام.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ق.ظ توسط مریم
